عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )
192
ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )
امّا چون به او رسانيدند كه « يمن » غلام المكتفى به صورت حاجب پيش ابن المعتزّ رفت و آمد مىكند ، او كه با « يمن » رقابت و دشمنى داشت از آن قصد و تصميم خود دربارهء معتزّ و كار خلافت او بازگشت و به استوار ساختن كار مقتدر پرداخت و آن گاه غلامان سرايى را فرا خواند و به آنها وعده داد كه جيره و حقوق آنها را خواهد افزود . پس چون صبح شد ابن معتزّ خواست كه برنشيند و به دار الخلافه برود . وزيرش - محمد بن داود بن جرّاح - گفت : بهتر است كمى درنگ كنيم تا راه از مردمى كه ازدحام كردهاند خلوت شود . ابن معتزّ گفت : اين مردم با ما هستند يا بر ما ؟ گفت البته كه با ما نيستند . و ابن معتزّ گفت : « ليس يومى بواحد من ظلوم » يعنى تنها امروز نيست كه درباره من ستم مىكند . منظورش اين بود كه مردم بغداد با المستعين عليه ابن المعتزّ بودند و اكنون با المقتدر عليه او هستند . پس بشتاب سوار شد و پيشاپيش ، سوارانش را روانه كرد . چون غلامان و كسان المقتدر آنها را ديدند به سوى آنها تير انداختند و نگذاشتند كه پيش روند و داخل شوند ، آنگاه مردم با پرتاب سنگ روى بدانها آوردند ، آنها نه راه گريز داشتند و نه رهايى . المقتدر قايقهايى را كه غلامانى در آنها بودند و دائى او - غريب - نيز با آنها بود فرستاد ، همگى بالا رفتند ، چون به سراى ابن المعتزّ نزديك شدند ، نيزه به دست ، خروش برآوردند و تكبير گفتند ، افراد بىسروپا نيز پيرامون خانه بانگ تكبير برداشتند . مردم از ترس در جستجوى پناهگاه به هر سوى مىگريختند و بعضى خود را درون كرجيها مىافكندند . در اين ميان ابن المعتزّ ، در حالى كه صورت خود را پوشانيده بود پاى به گريز نهاد امّا غلام ابن جصاص جوهرى او را شناخت و كوشيد و او را دستگير كرد و درون قايقى افكنده به باب الخاص برد . صولى گويد : من در آن هنگام در جايى ايستاده بودم كه كسى از آنها مرا نمىديد و من آنها را